صدای او از رادیو عراق پخش شد. اما پنج سال بعد مقداری../شهید سید احمد موسوی میرزایی بردسکن :: سروها، ......... ایستاده می میرند

سروها، ......... ایستاده می میرند

امام خمینی (ره) :قــد دلجـویت انـدر گلشـن حسـن *** یکی سروی است کاندر کاشمر نیست

سروها، ......... ایستاده می میرند

امام خمینی (ره) :قــد دلجـویت انـدر گلشـن حسـن *** یکی سروی است کاندر کاشمر نیست

سروها، ......... ایستاده می میرند

رهبر انقلاب: این را یکی از فوریّتها و اولویّتها بدانید و در درجه‌ی اوّل بروید سراغ پدر و مادرهایی که هستند و همسران شهدا - آن کسانی که همسر داشتند - یا برادران و خواهران؛ آنهایی که برادر و خواهر دارند. از آنها راجع به شهید، راجع به خُلقیّات شهید، راجع به روحیّات شهید بپرسید و اینها را در اختیار نسل جوان بگذارید. 95/7/25

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
نویسندگان
آخرین نظرات

پدر شهید از سادات روستا بود و نزد اهالی از احترام و جایگاه خاصی برخودار . ایشان به کشاورزی و دامداری مشغول بودند و علاوه بر آن مؤذن روستا بودو بدون بلندگو صدای اذان را در سه نوبت طنین‌انداز می کردند و شب‌های ماه مبارک رمضان مردم روستا بانوای خوش آقاسید بیدار می‌شدند .(ببخشید عکس بی کیفیت است )

شهید سید احمد موسوی میرزایی 

فرزند: میرزا علی اکبر    

متولد :1346     

شهادت: 28/8/62 پنجوین

شغل :  قالی بافی          

محل دفن:  فیروز آباد          

یگان اعزامی: بسیج

پدر شهید از سادات روستا بود و نزد اهالی از احترام و جایگاه خاصی برخودار . ایشان به کشاورزی و دامداری مشغول بودند و علاوه بر آن مؤذن روستا بودو بدون بلندگو صدای اذان را در سه نوبت طنین‌انداز می کردند و شب‌های ماه مبارک رمضان مردم روستا بانوای خوش آقاسید بیدار می‌شدند . سید احمد پس از تولد و پایان دوران طفولیت به مدرسه‌ی روستا رفت و با شوقی بی انتها به تحصیل مشغول شد . پسری آرام و موقر وخندرو بود و هرگز با کسی دعوا نمی‌کرد . لحظه‌ای از کمک به پدر و مادر غافل نبود دوران ابتدایی سید احمد به پایان رسید اما فقر مادی و نبود مدرسه در روستا او را از ادامه تحصیل محروم کرد و به قالی بافی و کشاورزی کشاند . ایام پیروزی انقلاب فرا رسید وسید احمد سربازی کوچک با فکری بلند به صف راهپیمایان پیوست . با شروع جنگ خود را بزرگ احساس کرد و دفاع از نظام و انقلاب را واجب دید و به جبهه شتافت . بار اول اعزام شد و به سلامت برگشت و خدا می‌داند که چگونه توانسته بود از پذیرش سپاه با آن جثه‌ی کوچکش عبور کند . بار دوم در حالی سلاح بر می‌دارد و لباس رزم می پوشد که برادر ارشدش در جبهه است و التماس پدر و مادر را فرو می‌نشاند و آنها را قانع می‌گرداند . چون شهادت خودرا در خواب دیده بود . به جبهه می‌شتابد و لشکر 5 نصر به عملیات والفجر 4 در منطقه پنجوین عراق می‌رود . گردان آنها حین پیشروی زیر آتش دشمن گرفتار می‌شود و راه گریز را از آن‌ها می‌گیرند همرزمانش زمین گیر می‌شوند تا بتوانند در فرصت مناسب جان به در ببرند . فرمانده‌ی آن‌ها حاج محمد طاهری (شهید) می‌گوید وقتی آتش تمام شد به جز چند نفری زنده نمانده بود . هرچه صدا زدم کسی بلند نشد و به سمت ایران عقب‌نشینی کردیم . جنازه‌ها به دست عراقی‌ها می‌افتد و مفقود می‌گردند . خانواده سال‌ها انتظار کشید و ده‌ها خبرضدونقیص درباره سید احمد شنیدند . صدای او از رادیو عراق پخش شد. اما پنج سال بعد مقداری استخوان و پلاک از سید احمد بدست آمد و او را مانند سایر شهدا تشییع و دفن نمودند

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۳۱
محمدرضا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی