او یک قهرمان بود /سرادرشهید مهدی ذاکری خمّی (بردسکن ) :: سروها، ......... ایستاده می میرند

سروها، ......... ایستاده می میرند

امام خمینی (ره) :قــد دلجـویت انـدر گلشـن حسـن *** یکی سروی است کاندر کاشمر نیست

سروها، ......... ایستاده می میرند

امام خمینی (ره) :قــد دلجـویت انـدر گلشـن حسـن *** یکی سروی است کاندر کاشمر نیست

سروها، ......... ایستاده می میرند

رهبر انقلاب: این را یکی از فوریّتها و اولویّتها بدانید و در درجه‌ی اوّل بروید سراغ پدر و مادرهایی که هستند و همسران شهدا - آن کسانی که همسر داشتند - یا برادران و خواهران؛ آنهایی که برادر و خواهر دارند. از آنها راجع به شهید، راجع به خُلقیّات شهید، راجع به روحیّات شهید بپرسید و اینها را در اختیار نسل جوان بگذارید. 95/7/25

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
نویسندگان
آخرین نظرات

پدرش لحظه‌ای از روشن‌گری و معرفی طاغوت دست برنداشت . چند بار منزل آنها مورد تهاجم ساواک قرار گرفت ، ولی نتوانستند مدرکی از آنها به دست بیاورند . یک بار که خانه در محاصره است ، مهدی اعلامیه‌های امام را با زیرکی تمام در کاهدان منزل همسایه مخفی می‌کند و ساواک دست خالی برمی‌گردد.

سردارشهید مهدی ذاکری خمی

فرزند: محمّد            

متولد : 1343      

شهادت: 5/12/62

محل شهادت : جزیره مجنون

شغل :  پاسدار 

یگان اعزامی: سپاه         

گلزار : روستای خمّی بردسکن            

در یک خانواده‌ی روحانی و مذهبی متولد شد . پدرش علاوه بر وعظ به کشاورزی و کارگری مشغول بود . خشک‌سالی مخوف آن سال‌ها این خانواده را به منطقه‌ی گنبد و گرگان کشاند . مهدی با قرآن و نهج‌البلاغه به دنیا آمد و همین راه را پیمود تا به درجه‌ی رفیع شهادت رسید . تا کلاس دوم راهنمایی در گرگان خواند و سپس خانواده‌اش به روستا مهاجرت کردند . پدر لحظه‌ای از روشن‌گری و معرفی طاغوت دست برنداشت . چند بار منزل آنها مورد تهاجم ساواک قرار گرفت ، ولی نتوانستند مدرکی از آنها به دست بیاورند . یک بار که خانه در محاصره است ، مهدی اعلامیه‌های امام را با زیرکی تمام در کاهدان منزل همسایه مخفی می‌کند و ساواک دست خالی برمی‌گردد . پس از بازگشت به روستا به حسب علاقه‌اش به روحانیت به قم می‌رود و در حوزه علمیه به تحصیل مشغول می‌گردد . استعداد شگرف این نوجوان موجب شد تا خیلی زود دروس مقدماتی را فراگیرد . وقتی جنگ شروع شد ، او درنگ را جایز نشمرد و درس و کلاس را رها کرد و به جبهه‌ها شتافت . در همان اعزام اول قرارداد پاسداری امضاء کرد و شهامت‌هایش از چشم فرماندهان دور نماند و به مسئولیت فرماندهی گردان (صبار) لشکر امام صادق (ع) را به او تفویض کردند . در اوقات بیکاری به رزمندگان و در مرخصی به اقوام درس قرآن و اخلاق می‌داد و یک معلم اخلاق به تمام معنی بود . با وجود مسئولیت بالا بسیار متواضع و خاکی بود . از سختی‌ها نمی‌ترسید و اصلاً نماز شب را تا لحظه‌ی شهادت ترک نکرد . با نیروهای زیردست خیلی مهربان بود و مانند برادری بزرگ‌تر آن‌ها را در آغوش می‌گرفت . شب عملیات داوطلبانه به خط دشمن حمله می‌کند ، پس از عملیات مشغول وضوگرفتن بود که او را همزمان با گلوله‌ی شیمیایی و خمپاره هدف قرار می‌دهند و ترکش به سرش خورد و به شهادت می‌رسد . وصیت‌نامه‌ی او سراسر عرفان و جهاد فی‌سبیل‌ا... است.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی